مادرشوهرم خیلی بیشرف ذهنمو نسبت به همسرم خراب کرد

پرسش

یکسری رفته بودم خونه مادر همسرم نامزد بودیم داشتیم راجب اینکه همه چیز قسمت صحبت میکردیم من بهش گفتم که من تو فامیل خواستگار داشتم ولی اصلا دوس نداشتم تو فامیل ازدواج کنم ازدواج منو و همسرم از طریق معرفی بوده مادرشوهرم به من گف شوهر من ی دختررو میخاست که همسایشون بوده و خاطر خواهش بوده همش راجب میگف شوهرت اسم پسرم انتخاب کرده بود یهو دلم شکست یهو حس بدبینی اومد سمتم تو دوره نامزدی ی سری چیزا از شوهرم متوجه شدم که تخم بدبینی به دلم نشسته بود با این حرف مادرش بدتر شدن تا دیشب که ی مهمونی دعوت بودیم داشتیم میرفتیم شوهرم ی دختررو به من تو راه نشون داد گف که دوستم این دختررو میخاسته دختر خیلی دختر پلنگ و لاکچری بود متوجه شدم این همون دختری که مادرش میگفته شوهرم گف اره دختر زود ازدواج کرد دوستم ناراحت شد گف من اینو میخواستم چرد ازدواج کرد این متوجه شدم که خودش ناراحت شده خیلی قلبم شکست خیلی ناراحتم ی بارم قبلا بهم گفته بود که دوستش تو کوچمون ی دختررو میخاسته ولی دختر زود ازدواج کرده دو هزاریم افتاد که همین دخترست

پاسخ ( 1 )

  1. زندگی الانت مهمه که ببینی همسرت تو رو چقدر میخاد
    نه اینکه به دخترای سابقی که معلوم نیست چقدر توی زندگی شوهرت بودن
    حس میکنم کلی بد بینی و شک افتاده به دلت اما اعصاب خودت رو خورد نکن هر پسری ممکنه از چنتا دختر خوشش اومده باشه ولی در آخر سهم یکی هست واینجا کار همسرت اشتباهه که در مورد چنین چیزایی حرف میزنه اصلا ☺️☺️

ارسال یک پاسخ